وسوسه
  
 شخصی
 
بهمن 1390
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
 
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 19 بهمن ماه سال 1390

من نشسته بودم توی خانه
منتظر بودم که آمادگی پیدا کنم و بروم دانشگاه
نمیامد
من تنها بودم 
تلفن زنگ زد
و من برگشتم به ایران
به ایران لعنتی

همه به من نگاه میکردند وقتی وارد شدم
نمیشد نفس کشید و من شرمنده بودم

مادر را بغل کردم ، گفتم :
من شرمنده‌ام

پدرم مرا تا ابد شرمنده خودش و مادرم و برادرم کرد


 
چهارشنبه 19 بهمن ماه سال 1390
به یاد پدر


انگار که دارد یادم میرود...

پدر ۴ بهمن مرد.
و همه چیز را جز خاطراتش و حسرت ندیدنش برد.

هیچ چیز برای مادر نماند و تنها شد

و من ندیدمش

من نبودم وقتی پدر مرد.
غم بزرگی است، انگار که فراموش نمیشود هرگز و هی بزرگ و بزرگتر میشود.




 
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1390
در آستانه ۲۸ سالگی‌ام

خوب من الان که ساعت نزدیک ۳ صبحه شروع کردم به نوشتن

خوب حقیقت اینه که خوابم نمیاد، میترسم که بخوابم...

شاید بعد بگی که خاک تو سرت ولی یه دو ساعتی هست که دارم سعی میکنم بخوابم.

نمیدونم چرا ولی ترسیدم... از چی؟ نمیدونم.

دلیل نداره، چون من کلاً دلیل ندارم برای چیزی...


من آدم ضعیفی شدم یعنی قبلا نبودم یا شاید فکر میکردم که نبودم.

یه قسمتی از قدرت من کنار خانواده امه که الان یک سالی میشه که حسش نمی‌کنم

و یه قسمتی از قدرت من کنار تو هست که وقتی نیستی ، اونم از دست میدم

و یه قسمت دیگه‌ای که فکر میکنم فقط مال خودمه، انگار همش فِیک هست.

مثلاً اینکه با قدرت می‌تونم از ضعف خودم بگم.

ولی توی دنیای آدم‌ها این جسارت، فقط حماقت محسوب میشه.

برای من عجیبه، چون این روزها اگه گریه کنی از روی بدبختیه، نه از روی احساساتی شدن.

این روزها نگران همه چیز هستم جز خودم.

غذای روحم فراموش میشه و وقتی واسه فکر کردن نیست.

خودخواه شدم و فراموشکار.

بی تربیت و تند خو و مغرور.

و همه آرزوهام بیشتر شبیه یه متن سخنرانی شدن تا چیزایی که با فکر کردن به اونا شاد میشدم.


من انسان نبودم. من هیچ کار انسانی انجام ندادم و این منو وحشی تر میکنه.

الان توی این لحظه فکر میکنم که در حق اطرافیانم ظلم کردم.

قرار نیست که کارای خوب و بشمرم، قرار این بود که برای انسانیت خودم لیمیتی قایل نشم که شدم...

من شمردم ...

آرمانگرایی...


آدم تنها که میشود بد نیست به خودش نگاه بیاندازد ...

توی آینه شکمش را بالا پایین کند و یواشکی چندتایی هم دراز نشست برود.

بعد به خودش بیاید و ببیند که دستاوردش آدم‌های کنارش هست.

تنهایی آدم را آدم میکند.

تخت که سرد باشد و کسی نیاید کنارت بخوابد، خوابیدن لذتی ندارد.

وقتی غذا را تقسیم نمیکنی ، لذت خوردن ندارد، لوبیا پلو یا نان خالی فقط شکم را پر میکند، عشق من به غذا موقعی است که دوست دارم ذوغش را توی چشمم ببینی.

ارزش هر چیز نسبی است در این موقع‌ها...


گاهی فکر میکنم وقتی نیستی آدمی هستم که دوست داری.

وقتی هستی، هول و گیج و دست و پا چلفتی‌ام...

انگار دیروز است...

این حس همیشگی است، من همیشه در اطراف تو خنگ میشوم.

این احساس دلواپسی احمقانه‌ام، ظلمی به تو و اطرافیانم بوده.


اینها اعترافات نیمه شب امشبم هست.

کاش خوابم ببرد.



 
سه شنبه 14 دی ماه سال 1389
مادر

مادر خفن است.

و من اندازه مادرم خفن نیستم.

اینها قدرتشان را از یک جای چتی میاورند.

بعد از ساعت‌ها معاشرت، غر، اشک، شکایت و هزار تا چیز که کلمه کافی ندارم برایش...

آخرش یک کلمه می‌گوید: نگران نباش مامی جان همه چیز درست می‌شود.

یک جوری می‌گوید، که همه مشکلاتت با هم یادت می‌رود وقتی اعتماد حرفش را می‌بینی...

فقط یک نگاه کوچک میکند و دستم را فشار میدهد.


انگار دیگر قوی هستم و جدی انگار دیگر مشکلی نیست.

مادر حضور هر ثانیه اش نعمت است.


 
سه شنبه 14 دی ماه سال 1389
برای خودم و حماقت‌هام

آدم شاخ در میاورد در زندگی...

از خودش روزی چند بار تعجب می‌کند.

برای من از همه عجیب تر خودم هستم.

عین روزی که منتظرم یوفو ها بیایند یا روز بعد که دعا می‌کنم نیایند.

یا لحظه‌ای که فکر می‌کنم قویترینم و چند ثانیه بعد شکنندگی‌ام را آشکار می‌بینم.

برای من خودم خیلی عجیبم و گاهی از خودم کف می‌کنم.

ولی آدم ها انگار از قبل نوشته شده‌اند.

حتا وقتی خیلی تیز اند خیلی ضایع هست.

برای همین احتمالا من هم خیلی عجیب نیستم و عین بقیه قابل پیش‌بینی هستم.

ببین ، برای ماکارونی خوردن جدی جدی چند راه هست...

و اونی که تو همیشه استفاده می‌کنی حتمن تنها راه موجود یا بهترینش نیست.

مسئله اینه که چند نفر در لحظه خوردن ماکارونی به یه جور دیگه خوردنش فکرمی‌کنن؟

یا اگه یه آدم یه ظرف ماست و چپه کنه اتفاقی به جای آخ و واخ و داد و بیداد هزار تا راه برای برخورد با این اتفاق هست.که اولیش خندیدن و با مزه بازیه!

من گاهی کارای بابامو مسخر می‌کردم ولی الان فهمیدم که چقدر اشتباه می‌کردم.

و چقدر میتونستم باهاش بخندم به جای خل بازیام.

و چقدر پشیمونم.

و چقدر پشیمونم.

و کاش زود تر میدونستم.

آدم کم کم می‌فهمد که چقدر احمق است.


 
سه شنبه 14 دی ماه سال 1389
برای خودم و حماقت‌هام

آدم شاخ در میاورد در زندگی...

از خودش روزی چند بار تعجب می‌کند.

برای من از همه عجیب تر خودم هستم.

عین روزی که منتظرم یوفو ها بیایند یا روز بعد که دعا می‌کنم نیایند.

یا لحظه‌ای که فکر می‌کنم قویترینم و چند ثانیه بعد شکنندگی‌ام را آشکار می‌بینم.

برای من خودم خیلی عجیبم و گاهی از خودم کف می‌کنم.

ولی آدم ها انگار از قبل نوشته شده‌اند.

حتا وقتی خیلی تیز اند خیلی ضایع هست.

برای همین احتمالا من هم خیلی عجیب نیستم و عین بقیه قابل پیش‌بینی هستم.

ببین ، برای ماکارونی خوردن جدی جدی چند راه هست...

و اونی که تو همیشه استفاده می‌کنی حتمن تنها راه موجود یا بهترینش نیست.

مسئله اینه که چند نفر در لحظه خوردن ماکارونی به یه جور دیگه خوردنش فکرمی‌کنن؟

یا اگه یه آدم یه ظرف ماست و چپه کنه اتفاقی به جای آخ و واخ و داد و بیداد هزار تا راه برای برخورد با این اتفاق هست.که اولیش خندیدن و با مزه بازیه!

من گاهی کارای بابامو مسخر می‌کردم ولی الان فهمیدم که چقدر اشتباه می‌کردم.

و چقدر میتونستم باهاش بخندم به جای خل بازیام.

و چقدر پشیمونم.

و چقدر پشیمونم.

و کاش زود تر میدونستم.

آدم کم کم می‌فهمد که چقدر احمق است.


 
پنجشنبه 6 آبان ماه سال 1389
تهران پاییز ۸۹

برای من خانه اینجاست...

کنار مادر است.

خانه برای من پاییز های ابری دارد.

خانه برای من جایی  است که بی پروا می‌شود گریست.

خانه دست پدر است.

اتاق امن من در خانه‌ی پدری است.

جایی که عطر چای مادر دارد و بوی کاج میدهد لباس پدر.

خانه ما پر از پنجره است.

دست مادرم پیر شده و دندان‌های پدر مصنوعی است.

قلب‌هایشان به امیدی دیگر می‌زند که من قسمتی از آن هستم.

خانه گرم است و پر از لبخند و محبت.

پشت بام به سوی ماه و کوه و درخت باز می‌شود.

تا به خانه آمدم باران بارید.

برای آن یکی خانه‌ام پسته و لواشک می برم.

ته دلم جای این خانه خالیست، می‌دانم.

یک روز توی خانه‌ام همه‌ی دوست داشتنی‌هایم را جای میدهم.

همه را جمع میکنم تا خانه‌ام بوی خانه دهد.

یک روز کنار پنجره خانه می‌نشینم و می‌نویسم که همه اینجا هستند.

و من تنها نیستم.


 
شنبه 24 مهر ماه سال 1389
از خرداد تا مهر

میخوام بنویسم .

دوباره...

حالم خوبه برای نوشتن دوباره و

اینو مدیون تو ام.


-----------------


امروز فهمیدم که خوشحالم که بهت راست گفتم، یعنی خوب شد خیلی.

فهمیدم که راست گفتن بار گناهو کم میکنه...

بیشترشو وقتی فهمیدم که تو منو بغل کردی.


این شب ها بیشتر می‌فهمم که نبودنت برام چقدر سخت میشه...


به یه لگد روحی احتیاج داشتم تا نوشتنم بیاد...


 
یکشنبه 9 خرداد ماه سال 1389
داستانی برای پایان سال شش و شروع سال هفت

در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه‌کار کنم، ناچار با لب برداشت؛ شیرین بود، ادامه دادند!

سال بلوا / عباس معروفی

-----------------------------------------------------------------------------------

برای من همیشه عشق ساده و آرام بوده عین فیلم Amelie یا عین داستانهای والت دیسنی .

تمام دغدغه فاش شدن راز عشق است و بس.همه چیز رنگی است . سبک است.

همه عشق ورزیدن در یک رقص کوتاه است و یک بوسه نا تمام. و همه اینها قشنگ است.

سالگرد ما هم از راه دور ساده و بی دغدغه پشت وب کم برگزار شد. ولی ته دلمان قرص قرص بود.

هوا اینجا بارانی و خنک و آنجا گرم بود. و کنار لب‌هایمان لبخند بود.

خیلی ساده.

-----------------------------------------------------------------------------------

به نظرم بهترین بوی دنیا، بوی چیزهای نو و آکبند است. حالا چه لباس باشد، چه میز و صندلی، چه رادیو، چه ماشین و چه حتی لوازم خانگی مثل تستر یا اتوبرقی.
نو که باشند، برای من همگی بوی خوبی دارند.

در رویای بابل / ریچارد براتیگان

-----------------------------------------------------------------------------------

متن بالا من را یاد تو میاندازد. تو همیشه برای من بوی نویی میدهی... و این حس خیلی خوبی است.

بعد از این چند سال آرزو میکنم که سالهای بعد هم با خوبی و خوشی با هم باشیم.


 
پنجشنبه 6 خرداد ماه سال 1389
PLAIN WHITE T'S - Hey There Delilah

Hey there Delilah
Don't you worry about the distance
I'm right there if you get lonely
Give this song another listen
Close your eyes
Listen to my voice, it's my disguise
I'm by your side


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 79893


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 
/profile/19642067780472/contact/