| |
| شنبه 21 شهریور ماه سال 1388 |
| چند روز دیگر بیشتر نمانده... |
هیچ کس زودتر از من لبخند نمیزند به روی تو حتا در دوردست
هیچ کس زودتر از من به باز شدن چشمهایت نمیرسد حتا خورشید
وقتی نیستی بهانه میگیرد دلم تلخ و اخمو و بدعنق میشود
گفتی دوستت دارم یا بوسم کردی؟
دیگر دلم در تنم بند نمیشود عزیز دلم به دادم برس
وقتی هستی همهی هستی ام را با لبم میگذارم روی شانهات
هیچ چیز کم نیست جز رد پایی که از ما پشت سر ما روی برفها باقی بماند.
|
|
| |
| چهارشنبه 18 شهریور ماه سال 1388 |
| ... |
انگار نشد که بشه... |
|
| |
| چهارشنبه 18 شهریور ماه سال 1388 |
| ساعت 11:44 |
دلم میخواهد تلفن را بردارم شمارهات را بگیرم و چند ساعت حرف بزنم و بعد از مدتها چندساعتی باشد که ممتد حرف میزنیم و دعوا هم نباشد و کسی هم قطع نکند و اتفاق بدی نباشد... کلی بخندیم و قربون صدقه و flirt و از این جور کارها که مال اوایل دوستیهاست. و در نهایت عین همیشه احساس خوشبخت ترین آدم دنیا را کنم که همیشه بعد از صحبت با تو دارم...
|
|
| |
| چهارشنبه 18 شهریور ماه سال 1388 |
| question |
سوال کلی: اینکه آدم بهتره عاشق باشه یا عاشقش باشن اینکه آدم باید به قلبش نگاه کنه یا به مغزش اینکه همیشه از بین دو تا چیز باید انتخاب کنه یا میتونه دو تا چیزو با هم انتخاب کنه اینکه بهتره آدم قربانی بشه یا قربانی بده اینکه آدم خودخواه باشه و پولدار شه یا اینکه بدبخت و بیپول ولی شاد اینکه آدم مریض باشه ولی عاشق باشه یا اینکه سالم باشه و تنها شاید همیشه یه دعوای بزرگی بین خودم با خودم دارم و در هر حال اگه یک طرف رو بگیرم ناراضی... اینجوریه که انگار عاشق کسی باشی و بپرسه خودتو بیشتر دوست داری یا منو؟! و تو واقعا نتونی انتخاب کنی...
|
|
| |
| سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388 |
| جاده یا یک رویای کاملا تخیلی |
اینجا ته دنیاست . بعدش که به مرز برسیم رو به آفتاب میایستیم و فریاد میزنیم ما اینجاییم کسکشا! نمیدانم چه جوری است... من که همیشه اشکم لب مشکم است اینجوری سینه سپر کرده ام و پوست کلفت شدهام. سگها پارس میکنند و جز صدای آنها صدای خش خش پای ماست فقط که میاید. آفتاب کم کم غروب میکند و دیگر چیزی ازش نمانده. مادرم ته گوشم صدایم میزند و من ته دلم میگویم : خدافظ مامان. |
|
| |
| سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388 |
| fact |
اگه من بگم که از 100 من 200 تا دوستت دارم چی میگی؟ میگی برو خالی بند... |
|
| |
| سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388 |
| یکی از خیلی آرزو |
من فقط به این فکر میکنم که چقدر عالیه که من صبحها با چشمای تو بیدار شم و شبها با چشمای تو بخوابم. من واقعا فقط همینو میخوام از زندگی... اینکه کنار تو باشم... |
|
| |
| سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388 |
| ۱۵ شهریور |
۱۵شهریور تو گفتی که بیا فکر کنیم و بقیه زندگیمون رو کنار هم بگذرونیم. گفتی که کنار من احساس خوشبختی میکنی. در تمام ۶ سال دوستی و گذروندن زیباترین لحظههای عمرم این روز بهترین و زیباترین روز زندگی منه. و من انقدر احمقم که برای توصیف احساسم حتا یه کلمه درست و بجا ندارم و شاید حتا اصلا هنوز براش اختراع نشده. من فقط میتونم گریه کنم...
|
|
| |
| یکشنبه 15 شهریور ماه سال 1388 |
| برای نه تنها یک جشن تولد |
یک تلاش خیلی عجیبی کردم که یک پست بنویسم از کلی احساس و کلی خاطره. در واقع چیزی که اگه دوباره اومدم سراغش عین این روزها ، گریهام بندازه از شوق. از گفتن همیشگی خوبیها و مهربانیها. از سالگردهایی که چند وقت است کنار هم برگذار نمیشوند و یک روحیه که همچنان پشت ما رو گرم میکنه و امید میده... ولی نه صبر کن... یه چیز دیگه هم فهمیدم... چی لبخند رو روی لب ما میاره؟ یه چیزی هست که توی من بزرگ شده و منو بزرگ کرده و تو رو بزرگ کرده.... و اون اینه که در نهایت ما تصمیم میگیریم که کدوم از اینا رو به یاد بیاریم: اینکه چه اتفاقی برای ما افتاده یا اینکه چه طوری ما با اون اتفاق رفتار کردیم.
ما هر دو لبخند رو انتخاب کردیم تا به هم لبخند بزنیم و از خندیدن هم لذت ببریم و این بزرگترین هدیه است.قشنگ و قابل ستایش عین تولد یه ایده خوب یا دیدن یه راه روشن. عین امید. |
|
| |
| پنجشنبه 5 شهریور ماه سال 1388 |
| شانزه لیزه |
سلام امیدوارم که این پست رو صبح زود بخونی. من بیدار شدم و میخواستم زنگ بزنم که دیدم خیلی بد میشه و ناراحت میشی برای همین تصمیم گرفتم که مسیج خوب و خوشحال کننده برات بذارم که یه آهنگ خیلی عاشقانهاست برای همین مجبور شدم توی پیج فیس بوکت بذارم. امیدوارم که خوشحال بشی و این هم ترجمه اش هست هم فرانسه و هم انگلیسی امیدوارم صبح خوبی و شروع کنی : french: Je m'baladais sur l'avenue le coeur ouvert à l'inconnu
J'avais envie de dire bonjour à n'importe qui
N'importe qui et ce fut toi, je t'ai dit n'importe quoi
Il suffisait de te parler, pour t'apprivoiser
Aux Champs-Elysées, aux Champs-Elysées
Au soleil, sous la pluie, à midi ou à minuit
Il y a tout ce que vous voulez aux Champs-Elysées
Tu m'as dit "J'ai rendez-vous dans un sous-sol avec des fous
Qui vivent la guitare à la main, du soir au matin"
Alors je t'ai accompagnée, on a chanté, on a dansé
Et l'on n'a même pas pensé à s'embrasser
Hier soir deux inconnus et ce matin sur l'avenue
Deux amoureux tout étourdis par la longue nuit
Et de l'Étoile à la Concorde, un orchestre à mille cordes
Tous les oiseaux du point du jour chantent l'amour
Aux Champs-Elysées, aux Champs-Elysées
Au soleil, sous la pluie, à midi ou à minuit
Il y a tout ce que vous voulez aux Champs-Elysées
------- engelish:
I trotted on the avenue my heart opened to the unknowns
I wanted to say hello to no matter whom
No matter whom, it could be you, I'd said anything to you
It was enough to speak to you, just to calm down
You said to me "I was pinned in a basement with fools
Who live guitar-in-hand from dusk till dawn"
Then I accompanied you, one sang, one danced
Any one who did not even think of embracing oneself
Yesterday evening two unknowns and this morning on the avenue
Two in love all dazed by the long night
And to the Star of Concord, form an orchestra with thousand chords
All the birds at day-break singing for love
At the Champs-Elysées, at the Champs-Elysées
In the sunshine, in the rain, at noon or at midnight
Everything that you want is at the Champs-Elysées
|
|