من نشسته بودم توی خانه منتظر بودم که آمادگی پیدا کنم و بروم دانشگاه نمیامد من تنها بودم تلفن زنگ زد و من برگشتم به ایران به ایران لعنتی
همه به من نگاه میکردند وقتی وارد شدم نمیشد نفس کشید و من شرمنده بودم
مادر را بغل کردم ، گفتم : من شرمندهام
پدرم مرا تا ابد شرمنده خودش و مادرم و برادرم کرد
|