این حافظ که دروغ گو از کار در اومد...
ما که هر چی نبت کردیم و باز کردیم....خوب بود. ولی در reality چیز دیگه ای شد...
از خرافات میشه فرار کرد...ولی از تقدیر نه!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خلاصه...
عزیز دلم...
فکر میکردم انقدر بهت انرژی میدم که اگه بغلت کنم ،تمام دنیا رو فراموش میکنی...
فکر کردم که از پشت تلفن....یه ماچ میتونه انرژی یه روز سخت کاری و بهت بده...حداقل یه لبخند که میتونه روی لب هات بشونه؟؟!!!
فکر کردم که یه روزی همه چیز خوب میشه...
بهت گفتم زود خوب شو تا بیشتر با هم باشیم...و از بودن با هم لذت ببریم...
قول میدم که اگه تعطیل کنی و یه روز بیای پیشم....انقدر بهت انرژی بدم که تا ۱۰۰ سال خوب باشی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از کل خونه ی پدر بزرگم با اون همه اتاق و آب انبار و زیر زمین و ....الان فقط یه درخت انجیر کهنه وسط حیاط ،مونده...
بقیه رو ارث خور ها خوردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من خودمو باور داشتم.
تو نداشتی
اگه داشتی..